زين الدين محمود واصفى

228

بدايع الوقايع ( فارسى )

پس از مردن مدار اين خرقهء زهد مرا حرمت * ببر آن را فتيل و مشعل آتش‌پرستان كن مگو كز پرتو خورشيد دارد روشنى عالم * شود تا بر تو روشن لحظه‌اى سر در گريبان كن ز دست غمزه‌ات خلق جهان گمراه شد آخر * نخواهى كفر مردم غمزهء خود را مسلمان كن نجويم از جفاهاى تو زينهار اى فلك هرگز * برو هرچيز كز دست تو مىآيد به من آن كن ز سقف نيلگون خشت مه و خور تا به كى افتد * بيا اى سيل اشك اين سقف را يك‌باره ويران كن وفا و مردمى در ماوراء النهر كم باشد * اگر خواهى برو اى واصفى رو در خراسان كن * * * خسرو راست مشك تر بر مه برافكندى و شب مىخوانيش * برگ گل را پرشكر كردى و لب مىخوانيش لب رطب سازى و آن را خسته از دندان كنى * خسته از دندان من كن گر رطب مىخوانيش آفتاب نيمروزى و به خدمت كردنت * مىرسد خورشيد اگر در نيم شب مىخوانيش هست بر خورشيد پيشت نام خورشيدى خطا * تو بدين‌نام از پى حسن ادب مىخوانيش